در جمع من و اين بغض بي قرارجاي تو خاليست
........ترسم تو بیایی و من آنروز نباشم
نمیدونم ساعت چند بود اما مثل همیشه با صدای زنگ موبایل مامان تنبلم که هنوز خواب بود از خواب بیدار شدم! صداش خیلی مزخرفه! من هم گشنم بود هم دستشویی داشتم! طبق معمول از تختم رفتم پایین و رفتم سراغ اتاق مامان، مثل همیشه باید مامان را از خواب بیدار کنم تا دیرش نشه! بهش گفتم: مامان جونم پاشو! گشنمه! پاشو دیگه! مثل همیشه شروع کرد به غرغر کردن! گوشی را دادم دستش تا خفه اش کند، همه دکمه هایش را در خواب میزد بغیر استاپ! فایده ای نداشت، بهم گفت : بخواب! بعد از کلی کلنجار بی فایده، داشتم میترکیدم! تا گفتم: دستشویی دارم بدجور پرید! نفهمیدم چی جوری سر از دستشویی درآوردیم! خدای من! دوباره روی مبل داشت خوابش می برد، با بغض بهش گفتم: گشنمه، صبحانه میخوام. گفتم: یا صبحانه دیزی دکتر یا خامه! در جواب تلویزیون را روشن کرد تا من با پرفسورها سرگرم بشم و دوباره رفت تو چرت! صدای شکمم درآمده بود، بجای مامانم احساس شرمندگی میکردم! دوباره رفتم سراغش و شروع کردم به بوسیدن و نوازش کردنش! بعد از مدت کمی مثل کسی که سالهاست منو گم کرده باشه من و در آغوش کشید و هول و هوش بیست سی تایی ماچم کرد و کلی بغلم کرد و سریع برایم صبحانه آورد! آنهم خامه با عسل! جاتون خالی خیلی خوشمزه بود! صبحانه که تمام شد رفیق فابریک ریحانه! به مامانم زنگ زد و من کلی خوشحال شدم که بیشتر پیش مامانم می مانم، مامانم و رفیق فابریک ریحانه وقتی گرم حرف زدن هستند دوست ندارند کسی مزاحمشان شود، سریع یک نقشه حساب شده کشیدم و هی رفتم وسط حرف مامان! تا اینکه نقشه ام گرفت و او برای اینکه راحت حرف بزند تسلیم خواسته ام شد و منو با رنگ انگشتی هام و قلمویم در حمام تنها گذاشت! آنها عجیب غرق صحبتشان شده بودند تا دوباره صدای من درآمد! مامان منو حمام کرد! نمیدانستم ساعت چند است ولی میفهمیدم که برای رفتن به مهد دیگر دیر شده! آنجوری که مامان دوست داره شروع کردم به صحبت کردن و خواستم منو ببره پارک! او هم قبول کرد، تو راه به خواسته من مامان نوار خواجه امیری گذاشت و با صداهای مضحک ادایش را درمی آورد و من ریسه میرفتم، اصلا من فهمیدم که او عاشق غش غش خندیدن من است و چون میداند وقتی سریع می رود من خیلی کیف میکنم بخاطر همین یکعالمه گاز میدهد تا من کلی بخندم و او خوشش بیاید! دوباره صدای شکمم در آمده بود! با خجالت گفتم: مامان دارم از گشنگی میمیرم! برای اولین بار دوتایی رفتیم رستوران و پیتزا خوردیم! به من که خیلی خوش گذشت چون همه آقاهایی که اونجا بودند با من شوخی میکردند و با هم بازی میکردیم اما ماجرای مامان یکجور دیگه بود چون هر چی بهم میگفت: بشینم سرجایم و دست نزنم به چیزهایی که آنجا بود وهمینطور با مردها بازی نکنم فایده ای نداشت! بیچاره به جای پیتزا یک دنیا حرص خورد! از آنجا که زدیم بیرون رفتیم موسسه ای که مامان کلاس زبان میرود، جای جالبی بود، برای جبران رستوران از در که وارد شدیم با خانوم هایی که آنجا بودند به انگلیسی سلام و احوال پرسی کردم که آنها کلی مرا تحویل گرفتند و مامانم با من مهربانتر شد، تازه از یک تا ده را هم به انگلیسی برایشان گفتم، مامان هم مرا بوسید و این یعنی آشتی! بعد از موسسه رفتیم پارک، باران نم نم می بارید و ما دو تا با هم قدم میزدیم و بعدشم کلی بازی، بخصوص عمو زنجیر باف که من و مامان صدای همه حیوانات را در آوردیم و وقتی حیوانات صدادار تمام شد صدای سوسک و مورچه درمی آوردیم! کم کم خسته شدیم و برگشتیم خانه. روز خوبی بود خیلی خوب!چقدر خوبه که مامان نره شرکت و ما با هم باشیم و .... دوباره رفتیم تو رختخواب و کلی حرف زدیم و با هم بازی کردیم و چشمهای من کم کم خسته و گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد اما خوابهای خیلی خوبی دیدم.... همه عروسی یک طرف، شیرین زبونی ها و شیطنت های این شیرین عسل خانوم یک طرف! اینهم چندتا از لحظات به یاد ماندنی از آن شب باشکوه با بازی ریحانه وروجک! آرایشگاه: خاله مریم! لطفا منو مثل این عروسه خوشگل کن (اشاره به عکس عروسی بسیار زیبا بر روی دیوار! جالبه آنجا چندین عکس بود وریحانه خوشگلترین را انتخاب کرد!در تمام مدت براشینگ و شینیون فقط داشت به کارهای خاله مریم دقت میکرد و وقتی کار تمام شد از خاله مریم تشکر کرد و به فضای اصلی آرایشگاه رفت و از خودش حرکات موزون در کرد!هزینه آرایشگاهش بخاطر شیرین زبانیها و شیطنتهایش مجانی تمام شد!از این دست اتفاقات زیاد می افتد!) سالن: شرح کامل آرایشگاه برای تک تک افراد و اینکه خاله مریم منو خوشگل کرده! غش و ضعف (مثل همیشه) برای زندایی نجمه و دایی ابوذر البته با غلظت بیشتر چون بیشتر از همیشه خواستنی تر شده بودند واسه این وروجک خانم! شروع کننده حرکات موزون و از دیگران میخواست تا دستش را بگیرند و ...! در تمامی عکسهای عروس و داماد حضور فعال داشت!جالب ژستهای متفاوتش بود که لحظاتی باعث شد عکاس به جای عکس انداختن از عروس و داماد از او به تنهایی عکس بگیرد! ساقدوش واقعی یعنی ریحانه!یک لحظه که عروس را گم میکرد در سالن را می افتاد و با جمله "عروس کجایی؟!" اسباب لبخند دیگران را فراهم میکرد! وقتی عروس و داماد برای فیلم برداری از میز غذا مشغول بودند، عشق ریحانه به این دو به اوج خود رسید و با اشک و فغان و جملات عاشقانه دل همه را به درد آورد! در این لحظه دایی ابوذر که تحمل اشکهای ریحانه را نداشت، در یک صحنه احساسی به سمت ریحانه دوید و این دو آنچنان همدیگر را در آغوش گرفتند و ریحانه آنچنان عشوه خرکی می آمد که بیا وببین! دایی ابوذر زحمت کشیده بودند و غذای ریحانه را بهش داده بودند (ریحانه از دایی خواسته بود که از همه غذاها بهش بده!) سر میز غذا بودیم که پرده اطاق عقد که زوج جوان به همراه ریحانه و محمد حسین وبقیه بچه ها! آنجا غذا میخوردند کنار رفت و ریحانه با صدای همیشه رسایش گفت: مامان جونم منو ببخشید! قول میدم دیگه اینکارو نکنم! در نگاه اول متوجه هیچ مسئله ای نشدم ولی میدانستم که پشت این معذرت خواهی حتما یک خرابکاریست! هرچند که بعضی از دوستان وقتی معذرت خواهی غلیظ ریحانه را شنیدند! کنایه میزدند که حتما این فسقلی را فلک میکنی که وقتی اشتباه میکند اینجوری عذر میخواهد! به هر حال ریحانه را به گوشه ای بردم و گفتم: چی شده عزیزم؟ گفت: من داشتم از گشنگی میمردم! دایی ابوذر بهم غذا داد! همشم خوردم! هم جوجه، هم گوشت، هم مرغ! هم پلو! بعد نوشابه خوردم که همش ریخت روی لباسم! بعدا کاشف به عمل آمد که نصفش را روی دایی جان ریخته و بقیه را روی خودش! میبینید که بچه ام اصلا تک خور نیست! به هر حال آن شب گذشت وکلی خاطره قشنگ و بعضا بغض آلود از آن به جا ماند.جای بابا، بابا محمد(پدر پدرم)، دوتا خاله هام وپسر خاله و شوهر خاله ام(که در تصادف کشته شدند) خالی بود میدونم که تک تک آنها آرزو داشتند در عروسی ابوذر جان باشند ولی قسمت نبود و جای خالی آنها کاملا حس میشد. اما حکایت عمو چیز دیگری بود، واقعا جای عمو خالی بود و آنشب بیشتر از هر زمانی در زندگیم دلتنگش بودم. حضور کوتاه زن عمو(رهای دوستداشتنی ام) و فاطمه گلم و حضور تا پایان سبز ساجده جان خیلی خوشحالمان کرد و کمی از غم نبود عمو کاست. آنشب همه سنگ تمام گذاشتند، آنجوری که دیگه دست و پا و کمری برایشان نمانده بود! راستی دو اتفاق جالب هم در عروسی رخ داد!یکی اینکه شوهر عمه محترممان بدون اینکه تا بحال خطبه عقدی خوانده باشد این مسئولیت را بخوبی انجام داد و احتمالا به این نتیجه رسیدند که با پول خوبی که در این کاره! اوقات فراقت بروند خطبه عقد بخوانند! و جالبتر از آن این بود که راننده ماشین عروس یک خانم بود که حداقل من تا حالا ندیده بود! این خانم محترم مربی رانندگی من و خواهرم و ساجده جون بودند و آنقدر سریع میرفتند که همه مردان فک و فامیل دو طرف شاکی شده بودند و به ایشان نمیرسیدند!خوب یکمی بیشتر تمرین کنید تا اینقدر غرغر نکنید! به هر حال آخرین سکانس این عروسی گذاشتن عروس وداماد در خانه شان بود وما آنها را با یک دنیا دعا و آرزوی سبز در کلبه کوچک اما پر عشقشان به خداوند بلند مرتبه و مهربان سپردیم.... راستی مامان جون خسته نباشی، خیلی زحمت کشیدی، خیلی تلاش کردی تا حتی یکبار به ذهن ابوذر خطور نکنه که اگر بابا بود این مشکل را نداشتم، تو چه بخواهی چه نخواهی شاگرد اول عشق ورزی هستی نازنینم .... قابل توجه رسانههای زندهای که هنوز ته رمقی برای اطلاعرسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و جسارت آن را دارند که از زندهترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان برسانند. خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانوادهی سربلند و سرافراز شهیدان عربسرخی و بزرگمرد آزاده اش کار نکنید. ما داشتیم آماده میشدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانههای سرخ انار داشت دانه میشد و پرتقالها شسته و مهیا منتظر بودند، که "برادر سیدحسین" زنگ زد و خبر داد: "قرار ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عربسرخی گفتهاید اگر او امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش میشود؟!" مادر خنده ای کرد و به ما گفت "عجب! ما را به خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران میترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفتهاند، فکر میکنند این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ میگویند نباید حرف زد؟ فکر میکنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش کردهاند. پدر فرزندان من امروز بهخاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم." رسانههای محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانوادهی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقهای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بیپایهای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازهایم. ما فرزندان گامهای سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیدهایم. پدر را نبینیم؟ چه باک!! مگر نفس ما گرمتر از نفس فرزندان عمویمان است که سالهاست پدرشان را ندیدهاند. ما همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشمانداز نگاه خویش گذاردهایم و او چه بزرگوارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس! آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایتهای فیلتر شده، نگران ارادهای باشید که در خیابانها جریان یافته است. آقای بازجو! واقعاً فکر میکنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید میبودید و مردم را میدیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشکآور بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابانها غوغا میکرد. اما هیچکس نمیترسید. مردم "شعار یا حسین میرحسین" میدادند و پارچههای سبز خود را تکان میدادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار میدادند. باید بودید و میدیدید. امروز خیابان "طالقانی" امتدادی داشت به بلندای "مطهری"، "بهشتی"، "انقلاب" و "آزادی"، و از حلقوم همه خیابانها فریاد "جمهوری اسلامی" به گوش میرسید. آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشهی زندگیش روشنتر دیده میشود. حتی روشنتر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشنتر از خبر واقعی آنان که زینتبخش صفحهی اول رسانهها بود. لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً "خدا دوست نمیدارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده باشد، همانا که خدا شنوا و داناست." سوره نساء آیه 148 ساجده و فاطمه عرب سرخی قسمت اول: ضیافت چند شب پیش برای بار دوم دردوماه گذشته همکلاسیهای دوره دبیرستانم را دورهم دیدم، مثل بار اول هیجان زده و مشتاق بودم و در دل آرزو می کردم که اینبار دیدارمان پربارترازبار قبل باشد، باراول آنقدر هیجان زده و متحیر بودیم که زمان به شناسایی و درک تفاوتهای ظاهری گذشت، توقعی که از دیدار دوم داشتم نیز برآورده نشد، شاید نوع نگاه من به این قضیه متفاوت یا اشتباه باشد، می خواهم احساس واقعی ام را برایتان بگویم هرچند که مرورآن برایم بسیارسخت است، دلم می خواست وقتی دوستان قدیمم را می بینم بیشتر از یک در آغوش گرفتن سریع و کلاسیک و چسباندن لپها بطور تصنعی بهم، همدیگر را حس می کردیم مثل سالهای دبیرستان که اگر دو روز همدیگر را نمی دیدیم،بسوی هم می دویدیم، به گرمی همدیگر را درآغوش می گرفتیم و تا مدتی دست همدیگر را به نشانه دلتنگی می فشردیم!ضیافت دوم ما تنها به معرفی موقعیت فعلی مان از نظر تحصیلی، خانوادگی و شغلی گذشت و هیچ خبری از خاطرات و مرور لحظات شیرین گذشته که به امید زنده شدن آن دور هم جمع شده بودیم نبود! شاید من به این امید به آنجا رفته بودم! احساس می کردم با افرادی جدید آشنا می شوم که جذابیت دوستان گذشته ام را ندارند و بخاطر پیش زمینه ذهنی که نسبت به آنها داشتم، ایجاد ارتباط با آنها که در حال حاضر افرادی کاملا متفاوت نسبت به گذشته بودند، را برایم دشوار می کرد، البته در این میان فافا عزیزم و همینطور الهه مهربانم همان دوستان قدیمی ام بودند با همان جذابیت های همیشگی.... قسمت دوم: امید خوشحالم که بگویم دعای خیر دوستان، باعث بهبود وضعیت روحی من شده، دراین روزها کم کم شور و نشاط در وجودم جوانه می زند و احساس می کنم نسبت به قبل حس و حال بهتری دارم،شاید یکی از دلایل آن خبرهای خوبی باشد که از اوضاع عموی دربندم دریافت کردم، اینکه دیگر در انفرادی نیست، اینکه تماسهایش بیشتر شده، و اینکه به دلم افتاده که بزودی آزاد می شود و می توانیم بعد از مدتها او را در آغوش بگیریم، یک دل سیر ببوسیمش و برایش درد دل کنیم از آنچه بر ما گذشت در نبودش، البته می دانم که وقتی او را ببینم، فقط دلم میخواهد نگاهش کنم و مصداق آن شعر معروف است که میگوید: گفته بودم چو بیایی،غم دل با تو بگویم،چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...به امید آن روز که بزودی می آید.... قسمت سوم: احساسات خواهرانه همانطور که در قسمت قبل گفتم، حال و روز بهتری دارم حتی احساس می کنم که در خانواده مان نیز اوضاع بهتر از گذشته است، البته عروسی داداش دکتر هم تاثیر خودش را گذاشته و همه به نوعی در حال جنب و جوش و تحرکند! در این روزها قلبم تندتر از قبل می زند،این یعنی هم شور و نشاط بیشتر وهم کمی دلهره که البته کاملا طبیعیست! خیلی دلم می خواهد این عروسی با شکوه و بی کم و کاست برگزار شود،البته در این چند روز چند بار مثل آدم های ...! اشکم در آمده! شروع می کنم به مرور مراسم عروسی، کلی شور و نشاط خواهرانه وجودم را فرا می گیرد و وقتی به قسمت پایانی مراسم میرسم که باید از داداشی عزیزم خداحافظی کنیم و او برای همیشه به خانه خود برود و احتمالا فاصله دیدار ما بیشتر خواهد شد، اشکم در می آید!اما چه کنیم که این طبیعت زندگیست و گریزی از آن نیست.... قسمت چهارم: ریحانه ریحانه وروجک این هفته مریض بود و به مهد کودک نرفت و لحظاتش را با مامانی جونش (مامانم) سپری کرد که صد البته بخاطر تنوع برنامه اش خیلی هم از این بابت راضی بود، وقتی مریضی عسلی خانوم بالا گرفت(سرفه های شبانه وحشتناک!)،بردمش دکتر!مثل همیشه از دیدن پزشک گریه کرد های های! البته آقای دکتر با دادن شکلات تا حدی آرومش کرد،بعد از معاینه که با زور و بسختی صورت گرفت، دخملم را وزن کردند و قدش را اندازه گرفتند،14.5 وزنش بود و 94 قدش!خدا را شکر بچه ام کم و کسری نداشت،البته یکخورده زیادی داشت که آقای دکتر بخوبی خودش ازش گذشت!حالا که چند روزی گذشته خیلی بهتره البته قبلش هم بد نبود یعنی شیطنت و تحرک و بلبل زبونی فسقلی ما با مریضی کم نمیشه بخصوص سیستم خوردنش!البته ماشاالله!فکر کنم خودم چشمش کنم بدجور! قسمت پنجم: خسته نباشی مادر میدونم که خیلی خسته ای،هم از نظر روحی و هم جسمی،میدونم تو این مدت بدخلقیهای ما رو تحمل کردی و با حوصله دلداریمون دادی،میدونم که تو هم مثل ما بیتاب و غمگین بودی اما مادرانه رفتار کردی،میدونم تحمل غم وغصه مارو نداشتی اما صبوری کردی، بخاطر همه قوت قلبهایی که تو این مدت بهم دادی دستت را می بوسم و ممنونتم، تو این مدت خیلی زحمتت دادم از نگهداری و تیمارداری ریحانه گرفته تا پخت و پز برای ما که حوصله اش را نداشتیم، یک دنیا شرمنده مهربونیتم مادر، انشاالله با برگزاری با شکوه مراسم عروسی داداش دکتر خستگی این مدت برطرف بشود انشاالله.... به نام او... که خیلی دوستش دارم! امروز ریحانه وروجکم دو سال و نیمه شد و من اصلا متوجه گذر زمان نیستم، یادمه قبل انتخابات کسی ازش پرسید: چند سالته؟ با تعجب منو نگاه کرد! بهش گفتم: بگو دو سال و دو ماه! چقدر این چهار ماه عجیب غریب گذشت! اما برای ریحانه مرحله مهمی از زندگی اش بود، در این مدت حوزه کلماتش کامل شد همینطور از نظر جمله بندی به مهارتی شگفت آور دست یافت. از سوی دیگر به طور کامل از پمپرز(پوشک) گرفته شد و به استقلال کامل رسید! در این مدت دایره شعرهایی که یاد گرفته از مرز 25 شعر گذشت، همینطور تعدادی از رنگها و اسم روزهای هفته(نه زمان آن) را یاد گرفته، نقاشی اش پیش رفت کرده ، بر دویدن و بازی های پرجنب و جوش مسلط شده بویژه شوت با پا! اسامی مشاغل، ورزشها، اشکال دارویی،حیوانات و میوه ها از سرگرمی های جذاب اوست، پازل 6 تکه را بدون مشکل میچیند و در انتها خودش را تشویق میکند، علاقه زیادی به روی هم چیدن مکعبها دارد و علاقه زیادی به مجری گری! دارد،صندلی را مقابل آینه میگذارد و برای بچه ها از فواید خوردن شیر میگوید! بچه ها جون اگه شیر بخورید مثل محسن! قدتون بلند میشه، قوی میشید، دندونتون سفید میشه، موشم نمیخوردش! عاشق کتابه و این شده دردسر ما از صبح تا شب! نظم در کارهاش موج میزنه! از هر مداد رنگی و پاستلی که استفاده میکند، باید آن را سر جایش بگذارد و بعدی را بردارد و هر وسیله ای را که احساس کند دیگر بدردش نمیخورد بدون اطلاع در سطل آشغال می اندازد ! بعدا که سراغش را می گیرم، می گوید: خراب شد! انداختمش دور! عمدتا صبحها برای خروج از خانه می توانم روسری، جوراب، موبایل،سوییچ ماشین و دسته کلیدم را از سطل آشغال بردارم! جدیدا خانوم خانوما نتهای موسیقی حفظ میکنند! وجالبتر اینکه نتها را میخواند و ارگ میزند! از سوی دیگر سوره حمد، اخلاص، دعای فرج، صلوات و کمی از اذان را یاد گرفته و به محض شنیدن شروع به هم خوانی میکند! علاقه عجیبی به بن بن بن دارد! در انگلیسی هم در حد سلام و احوالپرسی و یکسری کلمات ساده پیشرفت کرده! یکی از تفریحات جدیدش صحبت تلفنی با هم سن وسالانش است، بچه اجتماعی هست و بدون درنگ به همه محبت میکنه و همه را دوست دارد و دوست داشتنش را ابراز میکند! در این مدت به درک متقابل هم پی برده است و فهمیده من عادی نیستم و یکروز که از مطب دکتر با مامانم تماس گرفتم و گفتم: ریحانه اذیتت نمیکنه؟ گفتند: نه! خیلی هم دختر خوبیه! گفتم: چون دختر خوبیه بگه چی میخواد واسش بخرم؟ مامان ازش پرسید: چی دوست داری مامان واست بخره؟ ریحانه گفت: مامانی جون! به مامانم چیزی نگو اعصابش خورده!!!!! جالبه نوع رابطه مان خیلی متحول شده! مثلا من به راحتی از دلایل عصبانیتم برایش توضیح می دهم و او در جواب مرا می بوسد و می گوید: اشکالی نداره دختر قشنگم! باشه باشه! واست می خرم! خوب! در مجموع رشد این کوچولوی دو ساله ونیمه آنقدر سریع است که ما را غافلگیر کرده! اینها را نوشتم تا اگر سالها بعد پرسید که در این سن چه میکردم؟ شرمند اش نشوم! همین و بس! راستی این روزها بر خلاف جو خانواده که هیچ اثری از شور و نشاط درباره عروسی برادر عزیزتر از جانم، آقای دکتر در آن نیست! ریحانه هر روز درباره عروسی دایی جونش اظهار نظر میکنه و دلش قی جوجه میره و اظهار شادمانی عجیب غریب میکنه! حداقل جای شکرش باقیه یکنفر هست که یادشه قراره آخر این ماه این واقعه خجسنه اتفاق بیفتد! البته من یک دنیا شرمنده برادر مهربونم هستم که نتوانستم قدمی برایش بردارم اما در دل یک دنیا برایش آرزو دارم، آرزوهای رنگارنگ، از اون آرزوهایی که هر وقت یادش می افتادم چشمام اشکی میشد، قلبم تند تند میزد و تو دلم کلی قند آب میشد، فکر به مراسم سر سفره عقد، عروسی، عروس کشون کلی شور و هیجان تو دلم به پا میکرد! الانم که دارم فکر میکنم به این مسائل چشمام نمناک شده و وجودم پر شور و نشاط اما وقتی به یاد می آورم که شاید تا عروسی عموی نازنینم آزاد نشده باشد بغضی سنگین گلویم را می فشارد، اما نباید این مسائل باعث شود که من برای برادر دردانه ام کم بگذارم، برادری که از هشت سالگی بدون پدر و با مشقتهای زیادی به اینجا رسیده، هر چند که نبود عمو، درد نبود پدرمان را برایمان تشدید میکند اما خدا که هست، نگاه او هست، مطمئنا او جای نداشته های ما را پر خواهد کرد.... برایم دعا کنید، برای منی که در این مدت فهمیدم که فقط وقتی مشکلی برای خودم پیش می آید قدرت مدیریت و مسلط شدن بر خودم را دارم و متاسفانه وقتی برای یکی از عزیزانم مشکلی پیش آید مثل آدمی دست وپا بسته! فقط برای دیگران نگرانی بیشتر به ارمغان می آورم و دیگر هیچ! برایم دعا کنید تا برای برادر نازنینم خواهری کنم و بخاطر او غم را که در دلم بدجور خانه کرده حداقل برای مدت کوتاهی بیرون کنم. دوستای گلم سلام! امیدوارم که نماز و روزه و عباداتتان مورد قبول خداوند متعال قرار گیرد! در این مدت خیلی تلاش کردم تا عکسهای جدید ریحانه وروجکم را آپلود کنم که نشد که احتمالا از اثرات خیر بعد از انتخابات است! از سوی دیگر در این مدت در کنار حمایتها و ابراز محبتهای دوستان عزیزم که به انواع طیفهای سیاسی تعلق داشتند، بعضی از دوستان بطور ویژه وبا کامنتهای خصوصی شان حسابی مرا شرمنده کردند! هی روی اعصابم رفتند و سعی کردند به خیال خودشان نمک روی زخمم بپاشند! زهی خیال باطل که زخمی در میان نیست و من به غیر از زیبایی در این میان چیزی نمیبینم(به پیروی از حضرت زینب). و اما وفادارترین فرد کامنت خصوصی گذار در این مدت برادری بودند بنام حسن آقا! ماجرای من و حسن آقا از آنجا شروع شد، که یک روز به طور اتفاقی وارد وبلاگ ایشان شدم، ایشان هم پستی درباره اینکه متعهدترین ها و در نتیجه بهترین ها وارد کابینه دولت شدند، قرار داده بودند ! من هم از روی بیکاری و ناآگاهی برایشان پیامی گذاشتم با این محتوی" اگر من رئیس جمهور بودم کابینه به این ضعیفی را انتخاب نمیکردم"! از همان روز کامنتهای ایشان شروع شد به تعداد 29 کامنت خصوصی و یک کامنت عمومی که همه ملاحظه کردند! البته بدون آدرس وبلاگ! تا حداقل پاسخی به آنها بدهم! در دو روز گذشته متن منتقدانه، کنایه آمیز و طنزآلودی را نوشتم که کلی خودم از دست آن خندیدم! اما هر دو بار بدون هیچ علت قانع کننده ای بعد از ذخیره کردن ناپدید میشد! نمیدانم حکمت این قضیه درچه بود! یکی از همکارانم میگفت: چون متنت به شدت سیاسی بوده و مسائل امنیتی خیلی شدید شده شاید خدا نمیخواد تو درد سر بیفتی! اما خودم به واقعیتی فراتر از اینها می اندیشم و آن اینکه خدا نمیخواسته من با روزه، دولتی هر چند ضعیف و پر انتقاد را به سخره بگیرم و لذت آنی را برحفظ اصول اخلاقی ترجیح دهم! به هر حال احساسم اینه که هرچند برادر حسن از عدم پاسخگویی من به شدت عصبانی میشوند! اما قضیه مهمتر رضایت خداوند از عملکرد ماست، از اینرو فقط چند جمله از شهید چمران را پیشکش این برادر عزیز می نمایم شاید به عمق فاجعه هیئت دولت پی ببرند! شهید چمران اینطور گفتند: می گویند تقوا از تخصص لازم تر است،می پذیرم اما میگویم آنکس که تخصص ندارد و کاری را میپذیرد بی تقواست! و اما در مورد کامنتهایی که کم هم نبودند و درباره عموی عزیز دربندم بود،باید خدمت دوستان عزیزم عرض کنم،که من نمیدانم این اطلاعات عجیب غریب را از کجا به دست آورده اید و به چه منظور برای من و احیانا نزدیکان من می فرستید! از سوی دیگر من در سالهای اول انقلاب در سنی نبودم که بخواهم در مورد آن سالها اظهار نظر کنم ولی تا آنجایی که میدانم و خیال شما ها را نیز راحت کنم به این نکته کفایت میکنم که عموی نازنین من از سال ۶۱ کارمند رسمی وزارت ارشاد بودند چون بنظر میرسید که روحیات ایشان با کارهای نظامی جور در نمی آمد،بهر حال احساسم این بود که این مدل کامنت ها برای صدمه به احساسات ما در این شرایط،ایجاد تردید به راهی که عمو در آن قرار گرفته و نهایتا کاهش اعتبار و علاقه مان به ایشان بود که خوشبختانه نه تنها این اهداف محقق نشد که شدت عشق و علاقه ام نسبت به عموی دوستداشتنیم ام چندین برابر شد! و اما در مورد کامنت های نوع سوم!قضیه از آنجا آب میخورد که وارد وبلاگی شدم که بشدت افراد طرفدار م.ا را تحقیر کرده بود و به باد تهمت و فحش و نا سزا گرفته بود! من از خواندن آن مطلب به شدت ناراحت شدم و به نویسنده جوان آن وبلاگ نوشتم:برادر عزیزم! درد من و شما امروز به خاطر همین رفتار رادیکالی جناح مخالف است،اگر ما معتقدیم که این رفتار شایسته تمدن و اخلاقیات ما نیست!پس چرا باید همان ادبیات را انتخاب کنیم!از سوی دیگر احمقانه ترین نوع دسته بندی انسانها!دسته بندی سیاسی آنهاست!مگر تمامی افرادی که درطیف سیاسی ما هستند انسانهایی با فضایل اخلاقی بالا،تحصیل کرده،پولدار،نخبه و... هستند!مطمئنا در طیف سیاسی ما تنوع به اندازه طیف مقابل است و نمیتوان به نوع رای آنها اعتراض کرد که حق طیعی آنهاست که ما از همین موضوع در رنجیم! در ادامه مطلب آن برادر عزیز، به شدت به افرادی که درسپاه و صدا و سیما شاغلند توهین شده بود و القابی زشت و زننده به آنها نسبت داده بود که من از بیان آنها شرمنده ام!من در ادامه کامنتی که برایشان گذاشته بودم اینطور ادامه دادم :برادرمحترم!توهینهای شما به تمام افراد این دو مجموعه که خیلی از آنها افراد پاک و سالم و با اخلاقی هستند دور از شان انسان است و دقیقا همان رویه ایست که جناح مخالف ما در پیش گرفته با انواع تریبونها!ظلمهایی که در این مدت صورت گرفته از ناحیه سردمدارانشان و تعدادکمی از نیروهای نابخرد و خریده شده شان صورت گرفته و نمیتوان آن را به کل مجموعه تسری داد. در ادامه دو مثال برایش آوردم یکی دایی مهربانم و دیگری یکی از دوستان عزیزم در همین وبلاگ! بعد از کامنت اول به سراغم آمد و حرفهای زشتش را ادامه داد! و در ادامه گفت چرا این دو برای آنها کار میکنند؟! برایش نوشتم که دایی من یک نیروی فنی با وظایف غیر نظامی و غیر اطلاعاتی در زمان صلح در نیروی هوایی سپاه است!به نظر شما او چه نقشی در ماجراهای بعد از انتخابات میتوانست داشته باشد!او یک کارمند است که بخاطر خدمات فنی از این سازمان حقوق میگیرد!ونکته جالب اینکه او در این مدت بیشتر از همه به من دلداری داده و با درک این قضیه که "بعد از دستگیری عمو دیگر مردی در خانواده ما برای تسلی من نیست" همه جوره مرا ساپورت کرده است!و اما دوست عزیزم که شاغل صدا و سیماست!خوب به نظر شما افرادی مثل او چه کنند؟!نمیتوانند که کارشان را ول کنند و استعفا بدهند!اصلا من تنها اشکالی که به عمویم و امثال او و همینطور جناب آقای نوریزاد و افراد همفکر آنها دارم اینست که نباید عرصه را برای افرادی که جنبه قدرت ندارند و افرادی با گرایشهای تند و غیر اخلاقی هستند خالی میکردند باید میماندند و اخلاقیات را در آنجا حفظ میکردند و اگر اخلاقیاتی نبود همت میکردند و آنرا احیا می کردند!با افاضات آن برادر محترم به این نتیجه میرسیدیم که همه کسانی که بنحوی کارمند دولت هستند باید استعفا بدهند!در صورتی که باید در سیستم دولت ماند و سعی در اصلاح امور نمود. و در پایان دلم میخواد بدونید که من دست پدر و مادر رویا سادات(قهرمان کاراته)که درسانحه رانندگی دچار مرگ مغزی شد و آنها در نهایت فقر و تهی دستی بدون دریافت یک ریال چهارده عضو بدن تک دختر دوستداشتنی شان را به چهارده بیمار اهدا کردند و جان تازه ای به آنها بخشیدند!را میبوسم.من غبطه میخورم به جایگاه عظیم یک رفته گر ساده در گرگان که بیش از یک میلیارد پول پیدا می کند و بدون هیچ چشمداشتی آن را به صاحبش بر میگرداند!من ستایش میکنم دانشمند جوانمان را که در نبود کمترین امکانات دست به کارهای عظیمی میزند و باعث افتخار و سربلندی ما می شود!همین ها هستند که باعث میشوند بتوانیم نفس بکشیم! بتوانیم امیدوار باشیم !به خود دلداری دهیم که انسان هنوز زنده است! مهم نیست که اینها رای شان چه رنگیست!مهم اینست که آنها باعث احیا انسانیت هستند.... ببخشید که این پستم تا این حد طولانی و هچلفت بود!قصدم پاسخ به کسانی نبود که مرا در این شرایط روحی آزرده بودند بلکه سعی ام روشن کردن مواضع ام بود نسبت به این مدل اظهار نظرها! امروز را با یک سحر رویایی شروع کردم. در یکسال گذشته چنین آرامشی را تجربه نکرده بودم. بهم نخندید! احساس می کنم خدا امروز چند کلمه ای باهام حرف زد! بهم آرامش عجیبی داد! فکر میکنم خدا از هر زمانی بیشتر بهم نزدیک شده. خدا واسم کامنت گذاشته! اونم یک کامنت سراسر آرامش! چیزی که تو این روزها بیشتر از هرچیزی بهش نیاز دارم.... منو بخاطر اذیت و آزارهای این مدت ببخشید. دوستای گلم التماس دعا.
راستی فقیر فقرا را فراموش نکنید... صدقه در این ماه خیلی توصیه شده. اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي کنند اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند! دکتر علي شريعتي بیست و یک سال پیش دقیقا 28 تیر ماه ، دم دمای طلوع آفتاب بود که مامانم با دستهای گرم و مهربونش صورتم را نوازش میداد و از من میخواست که بلند شوم و در گوشم زمزمه میکرد که: عمو از ترکیه برگشته و اینجاست و میخواهد ببینتت! مثل آدمای شوکه از جا پریدم و گفتم: عمو که تازه رفته بود چرا اینقدر زود برگشته؟!مامانم گفت: برایش کاری پیش آمده! خودمو در بغل عمو انداختم و کمی با هم حرف زدیم و بعد از مدت کوتاهی عمو رفت و من دوباره خوابیدم،هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره صدای زنگ خانه مرا میخکوب کرد!یکی از فامیلها بود که با دایی کوچکترم که آنشب خانه ما خوابیده بود کار داشت!بازم دراز کشیدم و سعی کردم که دوباره بخوابم اما دوباره صدای زنگ! ولی دیگه دلم نمیخواستم که بلند شوم و چشمانم را بستم تا بازم بخوابم!بازم صدای زنگ خانه!اینبار از جا پریدم ، نمیدانم چرا مامان نبود تا در را باز کند! پشت در دایی دیگرم بود با لباس سیاه و چشمهای اشک آلود!هری دلم ریخت، با صدایی که انگار از ته چاه می آمد کفتم: دایی چی شده؟! دایی گفت:پسر فلان فامیل شهید شده! با اینکه خیلی ناراحت بودم اما نفس راحتی کشیدم.دایی یک چیزایی از تو کمد برداشت و رفت و من دوباره خوابیدم.یک ساعتی نگذشته بود که دوباره صدای زنگ خانه مرا از رختخواب جدا کرد،پشت در عمه مرضی بود! با تعجب در را باز کردم در این زمان ابوذر هم از خواب بیدار شده بود،عمه گفت: صبحانه بخورید با هم بریم خونه آقا جون !مامانت هم آنجاست!رفتیم سراغ یخچال،عمه مربای انجیر را برداشت و من و ابوذر گفتیم: ما از این نمیخوریم!بابا عاشق مربای انجیره، گذاشتیم اون وقتی از جبهه برگشت اونو بخوره! احساس کردم عمه حالش دگرگون شد در همون لحظه پسر خاله هام هم رسیدند!عجیب بود آنها هم سیاه پوشیده بودند! ابوذر گفت:حسین چرا لباس سیاه پوشیدی؟ من پریدم وسط و گفتم: پسر فلانی شهید شده!در میان نگاههای عجیب غریب گیج شده بودم و نمیخواستم حتی یک لحظه به موضوعی که از صبح آزارم میداد فکر کنم که ناگهان علی( پسر خاله دیگرم) گفت:فاطمه نمیدونی مامانم به خاطر بابات چقدر خودش را میزند! چند لحظه نه چیزی را میدیم و نه میشنیدم!وقتی به خودم آمدم که سوزش شدیدی در پایم ایجاد شده بود و آن نیز مرا از دویدن با پای برهنه بسوی خانه آقاجون باز نمیداشت!من میخواستم به آنجا برسم و از مامانم بخواهم که به من اطمینان بدهد که ما بی پدر نشدیم!نمیخواستم باور کنم که بعد از عمو حجت که یک سال بیشتر از شهادتش نگذشته است دیگر پدرم را هم نخواهم دید!وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم که دیگر دستان گرم او را لمس نخواهم کرد و دیگر آغوش مهربانش را تجربه نخواهم کرد،فهمیدم که دیگر چشمان زیبا و پرامیدش را نخواهم دید و کلام آرامبخش و دلنشینش را نخواهم شنید،چه تلخ بود فهمیدن اینکه زنی 28 ساله با سه فرزند 8، 7 و3 ساله و فرزندی یک ماهه در دل تنها و بی پناه چگونه باقی زندگی را باید سرکند!تنها 8 سال داشتم که غصه ابوذر و مهدی را می خوردم و با خود میگفتم:گناهی نی نی( زهرا) که هیچگاه معنی داشتن پدر را نمی فهمد!در حین بچگی بزرگ شدم آنهم با درد بی پدری،بیماریهای پیاپی مامان و مشکلات عدیده مالی که آخری کمترین اهمیت را داشت!خیلی زود متوجه شدم که باید بر روی پای خود بایستم و حامی مادر و خواهر و برادرانم باشم،هر چند که با وجود شیرزنی همچون مادرم کمتر متوجه نبود پدر میشدیم.و خیلی زود در تلاطم مشکلات او و تنها او را یافتم که در هر لحظه و هر کجا پدرم بود،تکیه گاهم بود،امیدم بود،همه کسم بود! و خیلی زود فهمیدم که فقط باید به او تکیه کنم و به او اعتماد داشته باشم که اگر غمی میدهد صبرش را هم میدهد و اگر دردی میدهد درمانش را هم میدهد..... پدر عزیزم ۲۱ سال میگذرد که جسمت در میان ما نیست ولی عطر حضور تو همچنان فضای کوچک خانه ما را پر کرده است... نوشته ای که در ادامه می خوانید رنجنامه یک خواهر است! البته میتواند رنجنامه یک مادر، یک همسر، یک فرزند و حتی یک برادر زاده باشد.... مادر سلام. شب جمعه که رفته بودیم بهشت زهرا،کنار مزار بابا نشسته بودی،دست هایت روی قبر می سرید. و نگاه خسته ات روی آدم ها... پرآشوب بود حالت... غمگین بودی و آشفته.... میدانم به چه فکر می کنی! چند روزی است که جگرگوشه ات را...بازداشت که نه...ربوده اند... نگاهی به عکس بابا و دو فرزند شهیدت می کنی.. براستی سوگوار کدامینی؟!! مرد زندگیت؟ پسر تازه دامادت؟ یا آن دیگری، فرزند رشید و برومندت که درست روز امضای قطعنامه پیکرسوخته اش را به تو تحویل دادند؟ میدانم امروز، در اندیشه نازنین فرزند مجاهدت هستی. همان که مایه فخر تو و خانواده شهیدداده ماست. چه خوب چشم و چراغ این ملتیم!! "براستی چه کس سزاوار زندگی نیست؟! آن کس که فراموش میشود یا آن کس که فراموش میکند؟!!" مادرم... میدانم که سخت است، اما بار اولت که نیست، بزرگواری چون تو فرزندان بزرگی در دامان خودپرورانده است... مگر زمان انقلاب را فراموش کرده ای؟! آن وقت که پسران رشیدت اعلامیه پخش می کردند و در خانه کوچکت نوار سخنرانی آقا را تکثیر می کردند. یا زمان جنگ را..که هر بار یکی را بدرقه می کردی و به استقبال دیگری می رفتی... چقدر سنگین است هزینه متفاوت بودن؟! امروز از امثال ما چیز زیادی نمی خواهند! همین که حرف نزنیم کفایت می کند!!! "دهانت را می بویند.... مبادا گفته باشی دوستت دارم...دلت را می بویند... روزگار غریبی است نازنین.." مادرم.. می خواهی به که شکایت کنی؟! کیست که به داد دل تو برسد؟کیست که به درد دل تو گوش فرا دهد؟ الا خدا...بزرگی که همیشه با تو بوده...تکیه گاه تنهایی هایت...شنونده درد دل های تلخ زندگیت... همان که لازم نیست دست دراز کنی تا دست های خسته ات رابگیرد،همیشه در کنار توست... نزدیک تو...نزدیک تر از رگ گردنت... مادرم.. گرچه می دانم سخت است، اما استوار بایست،که نگاه اشکبار ما به توست... ما-فرزندان تو-امید به آینده ای روشن داریم، درکنار تو و در کنار بزرگمردی که ثمره زندگی پربار توست و این روزها دربندکسانی است که خود اسیر جهل و نادانی اند... "که انسان بودن و ماندن، خداوندا چه دشوار است! چه رنجی می برد آن کس که از احساس سرشاراست..." نمیدانم از خواندن این رنجنامه چه حسی دارید، امید،عشق،توکل! و حس من در قالب این شعر بیان میشود: من به چشم های بیقرار تو قول می دهم,






ریشه های ما به آب و
شاخه های ما به آفتاب می رسد....
ما دوباره سبز می شویم....
| Design By : Night Skin |











